بگو ببینم چه می بینی؟

l5w661d23ilupf9lsxqs.jpg

 

متن حکایت


شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟»

واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»

هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: «واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!»

شرح حکایت

در زندگی همه ما گاهی اوقات، بهترین و ساده ترین جواب و راه حل وجود دارد ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم یا سعی می کنیم پیچیده فکر کنیم که آن جواب ساده را نمی بینیم.

فرستنده حکایت : خانم گودرزی

مدیر وبلاگ : بهرام خسروی

برای دیدن صفحه نخست وبلاگ اینجا کلیک کنید

 

/ 8 نظر / 28 بازدید
هستی

این مطلب رو قبلا شنیده بودم اما شنیدن دوباره ش هم شیرین و جذاب و قابل تامل بود. [گل]

مژگان امینی

ممنون که به من سر زدید . این تبلیغات گلاب و اینا به شما مربوط است؟

آسمون

خیلی داستانش باحال بووود[تعجب][قهقهه]

آسمون

راستی آپم یه سلام از جنس خداحافظی

شکوفه

عالی بوووووووووووود[گل]

پگاه

خیلی قشنگ بود

بهار

وبلاگ فوق العاده ای دارید ،انشاالله در همه مراحل زندگی موفق باشین ،تابلوهای نقاشی اون خانم خیلی زیبا بودند ،انشالله خدا شفاش بده.

فاطمه

از متالب جزاب که گذاشتید ممنونم واقعالذت بر دم [لبخند]