به کلبه کوچک ما خوش آمدید

فضه ریاضی نقاشی که به حق مرا به وجد آورد!
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳

 

ثانیه ها که میگذرند تازه آدم به فکر می افتد که به زندگی طور دیگری نگاه کند...

بزرگ شده بودم یانه نمیدانم ولی خنده هایم از ته دل بود و گریه هایم به خاطر مسخره

بازیهای زمانه...

کاری به کار روزگار نداشتم،بدون وقفه زندگی میکردم،بدون گله و شکایت ،بدون انتظار از

زمانه که به نفعم باشد یا به ضررم...

یادم هست که چقدر عاشق سفر بودم،پس کوله بار سفر بستیم و راهی تهران شدیم،چقدر ذوق

و شوق داشتم،چقدر میخندیدم و با عبور یک پروانه از آسمان هم دلمان شاد میشد،آرام از دل

جاده میگذشتیم و خیره به اطراف بودیم... به جز صدای ماشینها صدای آهنگی که توی

ماشین پخش میشد فضایی آرام به وجود آورده بود... همه در حس و حال خودمان بودیم که

ناگهان صدای غرش یک ماشین تمام فضا را تیره و تاریک کرد... من کجای جاده بودم؟چه

شده بود؟چرا به جز سکوت چیزی به گوش نمی رسید،پدرومادرم چه شده بودن؟خواهرم

چرا دیگر سربه سرم نمیگذاشت؟خدایا اینهمه سیاهی،اینهمه تنهایی، چه بر سر من آمده بود؟

دست وپایم تکان نمیخوردند،چشمانم فقط تکاپوی آدمهای اطرافم را میدیدن،به خودم فشار

آوردم که جمله ای به زبان بیاورم پدرم مرا از ماشین بیرون کشید و من جمله ای به زبان

آوردم که دنیا را برایم تغییر داد « بابا من فلج شدم»

و از اینجا نه من بلکه تمام زندگیم فلج شد!

ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتهایم یخ زدند...

و من پرنده ای شدم که قفسم تن بی حرکتم شد...

چقدر روزهایم به سختی می گذشت، نه شور و هیجانی نه عشقی، نه امیدی...

دیگر نمی دانستم و نمی خواستم بدانم که روزگار چگونه می گذرد...

اما خدا نمی خواست که من اسیر فکر بسته و روح خسته ام شوم...

تلنگری بر ذهنم زد و آرام آرام مرا از خواب درد و رنجم بیدارم و کرد و به من فهماند که

زندگی کوتاه تر از آن است که من بخواهم با زجر و خستگی و ناامیدی بگذرانمش...

سخت بود ولی من بیدار شدم، توان جابه جا کردن یک قلم را هم نداشتم ولی با خودم گفتم

اگر قرار است به این سرعت ثانیه ها از من جلو بزنند و روزهای زندگیم را یکی یکی خط

بزنن، بهتر است طوری زندگی کنم که سختی ها از پای دربیایند...

و خندیدم... از ته دل نه ولی خندیدم، خنده ام با بغض درهم آمیخته بود ولی قشنگ بود و

لذت بخش...

از ناامیدی روزهای گذشته خبری نبود...

وقتی که چهارسال پیش در گروه همنوعان خودم قرار گرفتم و شدم عضو ثابت کاشانه مهر

کاشان و دیدم فقط زجر و درد برای من نیست امیدم صدچندان شد...

اولین باری که نقش عشق زدم را خوب یادم هست...

در کلاس نقاشی روی پارچه نشسته بودم و باحسرت به بچه ها چشم دوخته بودم، نمی

توانستم خودم را قانع کنم که من ناتوانم، وقتی از یکی از دوستانم خواستم قلم را به دهانم

بگذارد و گفتم امتحانش که ضرر ندارد،نگاهی پراز استرس به من کرد و قلم را روی لبانم

گذاشت و من قلم را روی پارچه حرکت دادم... و برگ سبزی را به شادابی روزهای قبل از

تصادفم کشیدم...

و همین برگ سبز تمام جاده ی زندگیم را سبز کرد...

 نویسنده : هنرمند توانا : خانم فضه ریاضیتشویق

 

 
 این دختر خانم گل کسی جز خانم فضه ریاضی نیست که به حق نه تنها نشکست بلکه روزگار قدار و بی رحم را شکست!!!! از خداوند برای ایشان شفای عاجل خواستارم
 
چند نمونه از نقاشی های زیبای این دختر خانم گل که بدون دخالت دست کشیدن: 
×                                                                                                                ×
 
 
 
 
 
 
 
با آرزوی موفقیت این خانم هنرمند و شفای ایشان

commentنظرات شما عزیزان ()
 
دریافت کد ابزار آنلاین
log