به کلبه کوچک ما خوش آمدید

سلام به تمام هموطنان عزیزم...
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

نوروز ۹۶ مـــــــــــــــــــــبارک باد 

سلامی دوباره از زاویه ای دیگر به تمام هموطنان و دوستان خوبم.

بله دوستان من عادت ندارم یه جا بند بشم! همش از این شاخه به اون شاخه می پرم!

آخه تنوع رو خیلی دوست دارم... مدتی تو ورد پرس بعد بلاگها و حالا ترجیح می دم اینجا

توی پرشین بلاگ لونه بسازم! به نظر من اینجا همه چیز مرتب و منظم تر از بقیه ست...

امیدوارم اینجا بتونم به شما بیشتر خدمت کنم.

لطفا" با من در تماس باشید ودر ساختن هر چه بهتر نمودن این سایت منو یاری بدین..

هر خواسته ای که دارید برام بفرستید تا اگه امکان داره براتون بزارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

****خوابی عجیب****

  مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از

فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

رد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

 

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر

 

knlvoma9pibb3mbbpe6g.jpg

 

 

مدیر وبلاگ: بهرام خسروی


 قابل توجه مردان مجرد!!!

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه درد کشان
بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم بنده فقیر
من گرفتم تو نگیر

ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شودخوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر

من گرفتم تو نگیرگریه

 

* یه حکایت جالب...

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات

رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم

سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره

ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش

زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل

نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ

میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد

من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد

نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این

هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت,

معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و

میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرتمتفکر

نویسنده: مدیر وبلاگ: بهرام خسرویتشویق

روی گزینه (نظرات) کلیک کنید و نقطه نظرات خودتون رو برای ما بنویسید

 

(اگه ایمیل و سایت ندارید نگران نباشید می تونید جای اونا رو خالی بگذارید) هورا

 


commentنظرات شما عزیزان ()
 
دریافت کد ابزار آنلاین
log