به کلبه کوچک ما خوش آمدید

سلام به تمام هموطنان عزیزم...
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

 

 

 

 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

 

سلامی دوباره از زاویه ای دیگر به تمام هموطنان و دوستان خوبم.

بله دوستان من عادت ندارم یه جا بند بشم! همش از این شاخه به اون شاخه می پرم!

آخه تنوع رو خیلی دوست دارم... مدتی تو ورد پرس بعد بلاگها و حالا ترجیح می دم اینجا

توی پرشین بلاگ لونه بسازم! به نظر من اینجا همه چیز مرتب و منظم تر از بقیه ست...

امیدوارم اینجا بتونم به شما بیشتر خدمت کنم.

لطفا" با من در تماس باشید ودر ساختن هر چه بهتر نمودن این سایت منو یاری بدین..

هر خواسته ای که دارید برام بفرستید تا اگه امکان داره براتون بزارم...

 

 

شرکت درین گلاب در خدمت مردم 

 

 

 

 

 

 

****خوابی عجیب****

  مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از

فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

رد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

 

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر

 

knlvoma9pibb3mbbpe6g.jpg

 

 

 


برای دیدن دنباله این صفحه اینجا کلیک کنید...
commentنظرات شما عزیزان ()
منوچهر نوذری و پسرش ایرج نوذری در جوانی!
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

 


commentنظرات شما عزیزان ()
wwwدات یا نقطه !
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩

www......x.x

خدمت دوستان عزیز عرض کنم که مدتی است به این نکته فکر می کنم که چرا مسئولین

و مجریان صدا و سیما آنقدر خودشون رو اذیت می کنن و در ادا کردن نقطه یا دات تردید

نشون میدن؟

کسی نیست به این به اصطلاح محافظان فرهنگ ایرانی گوشزد کنه که حالا دیگه کمی

این سلول های خاکستری مغزاتون رو بکار بگیرید و اینقدر به پر و پای لغات نپیچید!

آقا در یک کلام عرض می کنم: آهای پروفسورهای فرهنگ لغت! وقتی شما جمله ای

کاملا" انگلیسی نوشتید و می خواهید اون رو بخونید آیا درسته که نصف اون رو

انگلیسی و نصف دیگه رو فارسی ادا کنید!؟؟؟

این دیگه چه تردیدیه که بعضی ها می مونن بگن " نقطه" یا " دات"!!!

آقای عزیز! خانم عزیز! فارسی را پاس بدارید...اما انگلیسی را هم ضایع نفرمایید!!

دبلیو دبلیو دبلیو نقطه دات کام!!!!!قهقهه

نویسنده : مدیر وبلاگ - بهرام خسروی

صفحه نخست وبلاگ

شرکت درین گلاب در خدمت مردم


commentنظرات شما عزیزان ()
بگو ببینم چه می بینی؟
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

l5w661d23ilupf9lsxqs.jpg

متن حکایت


شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟»

واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»

هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: «واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!»

شرح حکایت

در زندگی همه ما گاهی اوقات، بهترین و ساده ترین جواب و راه حل وجود دارد ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم یا سعی می کنیم پیچیده فکر کنیم که آن جواب ساده را نمی بینیم.

فرستنده حکایت : خانم گودرزی

مدیر وبلاگ : بهرام خسروی

برای دیدن صفحه نخست وبلاگ اینجا کلیک کنید

شرکت درین گلاب در خدمت مردم

 


commentنظرات شما عزیزان ()
پدر بی ملاحظه!
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

بهرام سیستم به شما خوش آمد می گوید

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) شاید با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید، اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید.»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:

 

mars48

صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود.

بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟»

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد: «صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟»

و خودش ادامه می‌دهد که: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم

واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و...»

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم.

نویسنده حکایت: استفان کاوی

فرستنده : خانم گودرزی

****************************************************

شرح حکایت

حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم. شاید هر از گاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم. آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.

***************************************************

مدیر وبلاگ : بهرام خسروی

صفحه اصلی وبلاگ

شرکت درین گلاب در خدمت مردم


commentنظرات شما عزیزان ()
بهشت و جهنم!!!
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

*****************************************

******************************

**********

بهشت و جهنم!

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران بازگو نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران بازگو نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

مدیر وبلاگ : بهرام خسروی

صفحه اصلی وبلاگ

شرکت درین گلاب در خدمت مردم


commentنظرات شما عزیزان ()
حکایت جالب تله موش
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

e4l1p5ag4vveomka0ob.jpg

 

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست سوال

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : کاش یک غذای حسابی باشد

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. تعجب

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است .. . . »!

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد

 

c8vlqc4xrzfkcrrux5g.jpg

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

mars48

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید  نشد. 

s254m9kc4zz3s65eyjii.jpg

 

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ..»

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

 

9a96x4u6g9p4yjw38r3z.jpg

فرستنده حکایت : خانم گودرزی

مدیر وبلاگ بهرام خسروی

شرکت درین گلاب در خدمت مردم

صفحه اصلی وبلاگ


commentنظرات شما عزیزان ()
روستایی زیبا در هلند!
نویسنده : بهرام خسروی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

امشب سه تا عکس از یه روستا توی هلند دیدم که دوست داشتم شما هم اونا

رو ببینید ... امید وارم خوشتون بیادلبخند

sf1yzi0nhterrh9dx4q.jpg

 

6fasv33dg9wnmags27nz.jpg

 

mxfr0hz94jxljvii2s4e.jpg

 

مدیر وبلاگ : بهرام خسروی

شرکت درین گلاب در خدمت مردم

صفحه اصلی وبلاگ


commentنظرات شما عزیزان ()